
موضوع «در باغ شهادت باز باز است» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. تا همین چند سال پیش شهادت دور بود. خیلی دور. راهیان نور که میرفتیم، وسط نصفه شب های دوکوهه با نوحه کجایید ای شهیدان خدایی زار می زدیم، فاصله مناطق عملیاتی را روی صندلی های اتوبوس با قصه های راوی گریه می کرد...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم تا همین چند سال پیش شهادت دور بود. خیلی دور. راهیان نور که میرفتیم، وسط نصفه شب های دوکوهه با نوحه کجایید ای شهیدان خدایی زار می زدیم، فاصله مناطق عملیاتی را روی صندلی های اتوبوس با قصه های راوی گریه می کردیم... شهادت دور بود... خیلی دور بود از ما و ما فقط اشک حسرت می ریختیم....
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم زهیر همان کسی است که گفته: اباعبدالله! به خدا قسم اگر زندگی دنیا دائمی بود و انسان ها در آن جاودانه می ماندند و جدایی از آن فقط به خاطر یاری شما بود، ما قیام همراه با شما را بر ماندن در دنیا ترجیح می دادیم... اما زهیر چطور زهیر شد؟ بی اختیار منتظرش بود . بی آنکه به روی خودش بیاورد . اتفاقی قرار بود بیفتد که زهیر در تنهایی هم از فکرکردن به آن طفره می رفت . خودش را فریب می داد و همه ی حواسش به این بود که با حسین روبه رو نشود! برنامه ی حرکت کاروان را جوری تنظیم کرده بود که با او در یک منزل اقامت نکند . سایه به سایه دنبالش می رفت و مراقب ب...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم، و به جان دادمش آب ای دریغا به برم م ی ش ک ن د ... امرء القیس نصرانی بود. زمان عمر آمد مدینه. رفت مسجد و اسلام آورد. امیرالمومنین(ع) هم در مسجد بود. درخشش ایمان را توی چشم های مرد دید. صداقت در شهادتینش موج می زد. پیشانی بلند و سپیدی داشت که نشان از نسل های پاکیزه بود. محبت امرءالقیس آمد توی دل علی(ع). دو دخترش را برای دو پسرش گرفت. حسن و حسین(ع). دختری که همسر اباعبدالله(ع) شد، نامش رباب بود. رباب مادر سکینه. مادر علی اصغر. * رباب عاشق حسین(ع) بود. اباعبدالله هم. آنقدر دوستشان داشت که شعر گفته بود بر...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم دلشان که برای پیامبر(ص) تنگ می شد، به علی نگاه می کردند. به قد و بالایش، چشم هایش... چهره اش، خلق و خویش، سخن گفتنش ... همه، عین پیامبر(ص) بود. آنها که رسول خدا(ص) را دیده بودند به علی می گفتند پیامبر دوباره. توی کوچه های مدینه که راه می رفت، عطر رسول الله(ص) فضا را پر می کرد. از هجده سالگی علامه ای بود برای خودش. کلاس درس داشت . تا اصحاب بودند، اهل بیت اجازه جنگیدن نداشتند. مگر حبیب و زهیر و عابس مرده بودند که کسی از خاندان رسول خدا(ص) به میدان برود؟ آمده بودند فدایی شوند. و شدند. آخرین نفر از اصحاب هم که رفت، نوبت اهل بیت بود. قبل همه،...
ادامه مطلب